|
از اینکه وبلاگ من و انتخاب کردین ممنونم سحر هستم 24 سال دارم امیدوارم از مطالبم خوشتون بیاد.لطفاً نظر فراموشتون نشه ممنون . . .
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
دوستان من
..........دوست خوبم میثم..........
..........عشق بی انتها.......... ..........آتش سرخ عشق.......... :: قالب ساز :: ساعت
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
اولین تپش های عاشقانه قلبم
![]() |+| نوشته شده توسط سحر در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 2:51
ای دوست به انتظار یك لحظه بایست
دیوانه شدم به خاطرت كافی نیست ..؟! برگرد و نگاهم كن و یك جمله بگو تكلیف دلی كه عاشقش كردی چیست .....؟؟ |+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 3:17
|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 1:28
نامه چارلی چاپلین به دخترش: تا
وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن
عریانت را نشانش نده! هیچ گاه
چشمانت را برای کسی که معنی
نگاهت را نمی فهمد ،گریان مکن
قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی
خواستی كسی را در قلبت جای
دهی سعی كن كه فقطیك نفرباشد
به او بگو كه تو را بیش تر از خودم
وكمتر ازخدا دوست دارم زیرا كه به
خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم |+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 1:11
وکسی چه میداند که فردا
چه خواهد کرد؟وکسی چه
می داند که در کدامین
سرزمین می میرد...سوره
لقمان٬آیه ۳۴ |+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 1:50
![]() |+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 0:43
وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده می شویم معنایش این است که دیگر عاشق نیستی
|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 0:40
ناگهانی تر از آمدنت، می روی؛
که به من فهماندی: چقدر میتوانم ![]() |+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:44
توماس جفرسون:هوس بازان کسی را که زیبا
می بینند دوست دارند اما عاشقان کسی را که
دوست دارند زیبا می بینند. |+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 0:24
شعری برای تو گاهی بیا |+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 0:9
آه! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد بیستون بود وتمنای دو دوست آزمون بود وتماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد! نه توان به جانبازی فرهاد گفت افسوس نه توان کرد زبیدردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور برانگیختن است! عشق در جان کسی ریختن است! کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با دوست درآویختن است رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست آن که آموخت به ما درس محبت ،می خواست جان،چراغان کنی از جان کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد !! |+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 23:40
![]() |+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 0:26
بیا امشب دمی با من کنار بسترم بنشین من از عشق تو می سوزم تو با خاکسترم بنشین به اشک چشم و خون دل تو را من آرزو دارم بیا همچون غبار غم به چشمان ترم بنشین مرا گفتی که می آیم تو را باور نمی کردم در این غم خانه هستی به باغ باورم بنشین به حاتم خانه چشمم اگر دیدی غمی پنهان قدم بردار از آن چشم و به چشم دیگرم بنشین به جانم آتش عشقت ببین امشب چه می سازد مرا دیدی اگر بی جان کنار پیکرم بنشین زه آه آتش افروزم پیاپی شعله می بارد بیا آب محبت شو به روی افکرم بنشین مرا رسوا چو مجنون بیابان گرد می خواهی مکن ای نازنین دیگر از این رسواترم بنشین
|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 0:19
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد. و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها. و نپرسیم کجائیم، بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را. و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟ و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است. و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشتهاند. پشت سر نیست فضایی زنده، پشت سر مرغ نمیخواند. پشت سر باد نمیآید. پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است. پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است. پشت سر خستگی تاریخ است
|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 1:20
اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم! خاطرم آمد : شاید دلتنگ خنده هایم باشی. ببخش اگر این روزهاعشق با گریستن اثبات می شود |+| نوشته شده توسط سحر در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 0:39
میروم..بار سفر را بسته ام!
بی خبر ، توشه ام دلتنگی است.
|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 1:27
بخواب ای نازنینم |+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 1:18
كوچه های دل من، باز خلوت شده است قبل از اینكه برسم، دوستی را بردند یك نفر گفت به من باز دیر آمده ای، دوست قسمت شده است. با توام،با تو، خدا یك دل قلابی، یك دل خیلی بد، چقدر می ارزد؟ من كه هرجا رفتم،جار زدم: شده این قلب حراج، بدوید یك دل مجانی، قیمتش یك لبخند به همین ارزانی. هیچوقت اما، هیچكس قلب مرا قرض نكرد هیچ كس دل نخرید. با توام، با تو، خدا پس بیا این دل من مال خودت من كه دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت
|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 1:9
گفتند ستاره را نمی توان چید |+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:40
*اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی ؟اجازه هست خیال کنم بازم می آی می بینمت ؟ با اون چشمای مهربون دوباره چشمک می زنی؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم برای تو با اتکا به عشق تو تو زندگی برم جلو؟
|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 1:16
عشق واقعی
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر.من تو را به کسی هدیه میدهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم،در مهربانی،در دلتنگی ،در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد.
|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 1:32
مرا ببخش به خاطر تمام حرف هایی که به تو نگفتم مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هایی زیبا تا ثابت کنم اما به خاطر عشق تو پشیمان نیستم بخاطر احساس خود نیز پشیمان نیستم چرا که با عشق تو هزاران زندگی را در یک زندگی گذرانده ام و هرگز نمی توانم می دانم که می بایست می یافتم همه ما اشتباه می کنیم مهم نیست که چقدر سخت تلاش می کنیم |+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 1:55
فکرشو کن یه شب باهم یه گوشه ایی تنها باشیم
|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 1:8
آرزو
سلام دوستان به نظر خودم این زیباترین مطلبی که تا به حال خوندم لطفا شما هم نظر بدین من که خیلی دوسش دارم :
واقعیتم آرزوییست.. آرزویم خوابی در آغوش باد. رویایی از چشم مهتاب و تو.. مرگ آفتاب! تا همیشه واقعی باشد و خدایم شکوه از من نکند |+| نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 1:32
نجابت عشق
نمی توانم عشقم را به زبان بیاورم... ولی من او را دوست دارم... چشمانم از عشقش شعله ور شده است.... امیدوار بودم که عشقم را از چشمانم بخواند.... او نفهمید که دوستش دارم..... مگر نجابتش به او اجازه می داد که اصلا" به چشمانم بنگرد؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 1:33
من با تو اغاز میشوم ودر هر ثانیه هزاران بار تکرار!!!!!
|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 1:28
زیباترین
وقتی که خوابی
|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 1:27
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون آنکه متوجه شود از بین او و مهرش عبور کردمرد نمازش را قطع کرد و داد زد چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمدو گفت من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدیم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟! |+| نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 1:39
آفتاب گردان
غروب شد و خورشید رفت آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ،ناگهان ستاره ایی چشمک زد آفتابگردان سرش را پائین انداخت آری...گلها خیانت نمی کنن
|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 1:39
معجزهُ قرن ها تکامل.... تولد تفکر علاقه پیدایش شناخت تفکر سوال شناخت تفکر عشق عاشق معشوق تنفس ضربان مسیر اختشاش درآمیختن میل ضربان کشش امید شور و اشتیاق تصویر ترس تنبیه تحقق تضمین خاطره زمانیکه نمی دانی یک تولد ، یک خاطره را رقم می زند مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد تحقق پیدایش ، تنفر شناخت را می سازد و تفکرت از هم کسسته می شود و ...... آیا باز هم نشانه ای از عشق در تو می ماند؟
اما با همهُ این تفاسیر من هنوز که هنوز است وظیفه ام را که بر من تمام شده می نوازم.... عاشق می مانم تا ... در آرزوی شیرین بوسه ای از لبانش و جرعه ای از شراب وجودش آرام گیرم........ این است معجزهُ قرن ها تکامل
|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 2:2
|