تبليغاتX
اولین تپش های عاشقانه قلبم
اولین تپش های عاشقانه قلبم

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 2:51 |

ای دوست به انتظار یك لحظه بایست

دیوانه شدم به خاطرت كافی نیست ..؟!

برگرد و نگاهم كن و یك جمله بگو

 تكلیف دلی كه عاشقش كردی چیست .....؟؟
|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 3:17 |

 

 

من دلم می خواهد نفسی تازه کنم

  و تراویدن تنهایی را در پیله خود

  مثل روییدن یک شاخه گل سرخ میخک ، باز احساس کنم !

 

  من می دانم ،  که صمیمیت را

  وسعت بی فایده ای می بخشم .

  دوستی ، بسته پیچیده به روبان ها نیست

  که کسی روز تولد به کسی هدیه دهد !

 

  من تمامیت خود را در سفره چرمینی خواهم پیچید  

  و شبی در چهارسوی باغ ، رها خواهم کرد .

  چه کسی می داند ؟

  شاید از برکه متروکی هم

  صدفی صید شود .....

  (شمس الدین صادقی)

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 1:28 |

نامه چارلی چاپلین به دخترش: تا

 

وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن

 

عریانت را نشانش نده! هیچ گاه

 

چشمانت را برای کسی که معنی

 

 نگاهت را نمی فهمد ،گریان مکن

 

قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی

 

 خواستی كسی را در قلبت جای

 

 دهی سعی كن كه فقطیك نفرباشد

 

به او بگو كه تو را بیش تر از خودم

 

 وكمتر ازخدا دوست دارم زیرا كه به

 

خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 1:11 |

 

 

وکسی چه میداند که فردا

 

 چه خواهد کرد؟وکسی چه

 

 می داند که در کدامین

 

 سرزمین می میرد...سوره

 

 لقمان٬آیه ۳۴

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 1:50 |

                                                        
|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 0:43 |

وقتی که دیگر دلواپس آن

 نباشیم که در چشم

 محبوبمان چگونه دیده 

می شویم معنایش این

 است که دیگر عاشق

 نیستی

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 0:40 |

ناگهانی تر از آمدنت، می روی؛
 
 
بی بهانه...
 
 
من می مانم و
 
 
 
باران های بی اجازه و قلب عاشقی که
 
 
 
سپاسگزارت می ماند
 
 
تا ابد..
 
 
متشکرم
 

که به من فهماندی:
 

چقدر میتوانم
 
 
دوست بدارم وعاشق باشم بی توقع
 
 
 
|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:44 |

توماس جفرسون:هوس بازان کسی را که زیبا

 

 

می بینند دوست دارند اما عاشقان کسی را که

 

دوست دارند زیبا می بینند.

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 0:24 |

شعری برای تو

 

گاهی بیا
 و لحظه‌ای بمان
دستی به روی شانه‌ی من بگذار
تا از فراز ماندنت
این سطرهای در هم و برهم
این تلخ نوشته هایم و
این شعرهای مبهم و  خط خورده‌ی مرا
در دفترم بخوانی
تا سطرهای تار روشن شوند
تا من
قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من
بنویسی آمدنت را

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 0:9 |

آه!

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد

بیستون بود وتمنای دو دوست

آزمون بود وتماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد!

نه توان به جانبازی فرهاد گفت افسوس

نه توان کرد زبیدردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با دوست درآویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت ،می خواست

جان،چراغان کنی از جان کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی!

                        سینه بی عشق مباد !!

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 23:40 |

       
|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 0:26 |

بیا امشب دمی با من کنار بسترم بنشین

من از عشق تو می سوزم تو با خاکسترم بنشین

به اشک چشم و خون دل تو را من آرزو دارم

بیا همچون غبار غم به چشمان ترم بنشین

مرا گفتی که می آیم تو را باور نمی کردم

در این غم خانه هستی به باغ باورم بنشین

به حاتم خانه چشمم اگر دیدی غمی پنهان

قدم بردار از آن چشم و به چشم دیگرم بنشین

به جانم آتش عشقت ببین امشب چه می سازد

مرا دیدی اگر بی جان کنار پیکرم بنشین

زه آه آتش افروزم پیاپی شعله می بارد

بیا آب محبت شو به روی افکرم بنشین

مرا رسوا چو مجنون بیابان گرد می خواهی

مکن ای نازنین دیگر از این رسواترم بنشین

                                            

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 0:19 |

 

و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.

و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.

و نپرسیم کجائیم،

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.

و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.

پشت سر نیست فضایی زنده،

پشت سر مرغ نمی‌خواند.

پشت سر باد نمی‌آید.

پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.

پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.

پشت سر خستگی تاریخ است

                                 

|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 1:20 |

 

اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم! خاطرم آمد : شاید دلتنگ خنده هایم باشی. ببخش اگر این روزهاعشق با گریستن اثبات می شود

|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 0:39 |

 

 

 

میروم..بار سفر را بسته ام!


در پی آزادی ام !

دور می گردم من از آبادی ام.

مقصدم سوی نمی دانم کجاست.

سوی دریا ، آسمان ،آتشفشان ، حتی کویر.

سوی جنگلها ،بیابانها ،کوه ،حتی خدا!

می روم .

گرچه نمی دانم کجا!

میروم.

می روم تا فکر تنهایی خویش ، تا ابد ، تا انتهای نا کجا!

کوله بارم یک بغل بی رنگی است ،یک بغل تنهایی است ،از خدایم

 

بی خبر ، توشه ام دلتنگی است.

کوله بارم پرشده از سادگی ،از خستگی ،افسردگی ،دل بستگی !

دل بستگی از یک نگاه!

پر شده از بی تو بودن تا گناه!

من نمی دانم کجا باید روم!

هر کجایی میروم ،

من:

غرق دنیا میشوم.

میروم تا اوج تا شیطان شدن.

می گدازم از گناه.

تشنه میگردم زنور.

می خورم از میوه ی صدها گناه.

گم می شوم.

می روم تا پرتگاه ، مرز سقوط.

می روم من تا خدا ، اما چه سود.........................................!

 

|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 1:27 |

بخواب ای نازنینم
مهربانم
دلنشینم
منم من عاشقت
آرام باش ای بهترینم
من اینجا مست مستم
مست و بی پروا
شبانگاهان منم گرمای عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نیاز تو
دو چشم دلنواز تو
خیابان را چو مستان نعره زن طی می كنم شاید تو را در حاله ای از نور می دیدم
ولی ای كاش می بودی و من نعره زن، از مستی عشق تو اینجا
باز در كنج قفس رویا نمی چیدم
 
من امشب وحشی ام ساقی
ز می ، از عشق، از بازی نامردان این دنیا
ز بدگویان كه می گویند در دل من هوسبازم
تازه نمیدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پی از شب بر سر دارم

آری من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل می در شراب بی حضور تو وجودم را كمین كرده
كاش امشب ساقی لبهای تو یا گرمی دستان تو در دل این مجرم عاشق كمی غوغا به پا می كرد
من اینجا كنج زندان پر عطش، پر عشق، یا دیوانه ام این را نمی دانم
فقط میدانم ای تنها حضور بی حضور
ای كه آغشته به تو دستان افكارم
در این دنیای پر رنگ و ریای بی نفس بی عشق بی پرواز
با دل با نفس با عشق با پرواز
تو را من دوست میدارم

       

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 1:18 |

 

كوچه های دل من، باز خلوت شده است

قبل از اینكه برسم، دوستی را بردند

یك نفر گفت به من

باز دیر آمده ای، دوست قسمت شده است.

با توام،با تو، خدا

یك دل قلابی، یك دل خیلی بد،

چقدر می ارزد؟

من كه هرجا رفتم،جار زدم:

شده این قلب حراج، بدوید

یك دل مجانی، قیمتش یك لبخند

به همین ارزانی.

هیچوقت اما، هیچكس قلب مرا قرض نكرد

هیچ كس دل نخرید.

با توام، با تو، خدا

پس بیا این دل من مال خودت

من كه دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت

 

|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 1:9 |

 

                                                                

                      گفتند ستاره را نمی توان چید
                           و آنان که باور کردند
            برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند
                                   اما باور کن 
                من به سوی زیباترین و دورترین ستاره
                                دست دراز کردم
                          هر چند دستانم تهی ماند 
                      ولی چشمانم لبریز ستاره شد

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 1:40 |

 

*اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی ؟اجازه هست خیال کنم بازم می آی می بینمت ؟ با اون چشمای مهربون دوباره چشمک می زنی؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم برای تو با اتکا به عشق تو تو زندگی برم جلو؟

                                                                               

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 1:16 |

عشق واقعی

 

من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر.من تو را به کسی هدیه میدهم که صدای تو را از هزار فرسخ راه دور در خشم،در مهربانی،در دلتنگی ،در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد.
من تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که راز آفتابگردان وتمام سخاوتهای عاشقانه این دل معصوم را بداندوترنم دلپذیر هر آهنگ،هر نجوای کوچک برایش یک خاطره مشترک باشد.او باید از رنگین کمان چشمان تو تشخیص بدهدکه امروز هوای دلت آفتابی ست یا آن دلی که من برایش میمیرم سرد و بارانی است.ای بهانه زنده بودنم تو را سخاوتمندانه به کسی هدیه میدهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه من بتپد
همان طور عاشق.....همان طور مبهوت...... با آن وقار بی مثال.آیا کسی پیدا خواهد شد؟؟؟....از من عاشقتر و از من برای تو مهربانتر!.!.!.تو را سخاوتمندانه و با دنیایی از حسرت خواهم بخشید
و او را که از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسید.....

                               

                                                    

|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 1:32 |

 

مرا ببخش به خاطر تمام حرف هایی که به تو نگفتم

مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هایی زیبا تا ثابت کنم
که همیشه با خود و با تو صمیمی خواهم بود
و اگر نمی توانی آنرادر عشقم حس کنی
پشیمان هستم که به اندازهء کافی نثارت نکردم

اما به خاطر عشق تو پشیمان نیستم

بخاطر احساس خود نیز پشیمان نیستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم می شتابد
چیزی را پس نخواهم داد

چرا که با عشق تو هزاران زندگی را در یک زندگی گذرانده ام

و هرگز نمی توانم
برای عشق پشیمان باشم
شاید ساعاتی تو را غمگین کرده ام
اما به تمامی آن خاطرات می اندیشم

می دانم که می بایست می یافتم
بهترین را برایت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر این را در چشمانم نمی بینی
در باقی زندگیم پشیمان خواهم بود

همه ما اشتباه می کنیم

مهم نیست که چقدر سخت تلاش می کنیم
اما قلبها می شکنند
هنگامیکه پشیمانی به سراغمان می آید
و ما یکدیگر را به دلیلی نمی بخشیم

                                              

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 1:55 |

 

 

فکرشو کن یه شب باهم یه گوشه ایی تنها باشیم

با چهار تا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم

من باشم و تو باشی و یه جفت دلای بی قرار

فرصت خوبه انتقام از لحظه های انتظار .............

از لحظه های انتظارررررررررررررر

فکر شو کن عشق من به اون شبه پر التهاب

چشماتو روی هم بزار امشب به یاد من بخواب

فکرشو کن دستای من رو قلبه تو جوون بگیره

دل دلِ بی قراره تو ، تو سینه آروم بگیره

نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه

نه هیچ کسی سر برسه ثانیه ایی حروم بشه......

                                                                 

                                                      

|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت 1:8 |

آرزو
سلام دوستان به نظر خودم این زیباترین مطلبی که تا به حال خوندم لطفا شما هم نظر بدین من که خیلی دوسش دارم :

                                

 واقعیتم آرزوییست..

آرزویم خوابی در آغوش باد. رویایی از چشم مهتاب و تو..

مرگ آفتاب!

تا همیشه واقعی باشد و خدایم شکوه از من نکند

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 1:32 |

نجابت عشق

 

نمی توانم عشقم را به زبان بیاورم...

 

ولی من او را دوست دارم...

 

چشمانم از عشقش شعله ور شده است....

 

امیدوار بودم که عشقم را از چشمانم بخواند....

 

او نفهمید که دوستش دارم.....

 


 

مگر نجابتش به او اجازه می داد که اصلا" به چشمانم بنگرد؟؟؟؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 1:33 |

 

                                                                  

                                                                        

من با تو اغاز میشوم ودر هر ثانیه هزاران بار تکرار!!!!!
قلبم را با خاطراتش به تو می بخشم !!!!!!!!
گاهی به جای من نفس بکش !!!
شاید با  نفس تو خدا مرا دوباره به خاطر اورد

 

 

|+| نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 1:28 |

زیباترین
 

                                                               

 

وقتی که خوابی 
نیمه شب
تو را نگاه می کنم
زیبایت را با بهار گاه اشتباه می کنم
از شرم سرانگشتان من
پیشانیت تر می شود
عطر تنت می پیچد و دنیا معطر می شود
گیسوت تابی می خورد
می لغزد از بازوی تو
از شانه جاری می شود
چون آبشاری موی تو
چون برگ گل بر بسترم می گسترانی بوی خود
من را نوازش می کنی
برمهربان زانوی خود
آسیمه می خیزم ز خواب
تو نیستی اما دگر
ای عشق من بی من کجا ؟
تنها نرو !
من را ببر...
من بی تو میمرم نرو
من بی تو میمیرم بمان
با من بمان زین پس دگر
هر چه تو می گویی همان
در خواب آخر عشق من
در برگ گل پیچیدمت
میخوابم ای زیبا ترین
در خواب شاید دیدمت

 

 

                                                                    

|+| نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و دوم دی 1386 ساعت 1:27 |

 

 

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون

بدون آنکه متوجه شود از بین او و مهرش عبور کردمرد نمازش

را قطع کرد و داد زد چرا بین من و خدایم فاصله انداختی

مجنون به خود آمدو گفت من که عاشق لیلی هستم تو را

ندیدیم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟!

                                                       

|+| نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و یکم دی 1386 ساعت 1:39 |

آفتاب گردان
 

غروب شد و خورشید رفت

آفتابگردان دنبال خورشید می گشت ،ناگهان ستاره ایی چشمک زد

آفتابگردان سرش را پائین انداخت

آری...گلها خیانت نمی کنن

 

                                      

                                       

|+| نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 1:39 |

معجزهُ قرن ها تکامل.... 

تولد

تفکر

علاقه

پیدایش

شناخت

تفکر

سوال

شناخت

تفکر

عشق

عاشق

معشوق

تنفس

ضربان

مسیر

اختشاش

درآمیختن

میل

ضربان

کشش

امید

شور و اشتیاق

تصویر

ترس

تنبیه

تحقق

تضمین

خاطره

زمانیکه نمی دانی یک تولد ، یک خاطره را رقم می زند

مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد

تحقق پیدایش ، تنفر شناخت را می سازد

و تفکرت از هم کسسته می شود

و ......

آیا باز هم نشانه ای از عشق در تو می ماند؟

 

اما با همهُ این تفاسیر من هنوز که هنوز است

وظیفه ام را که بر من تمام شده می نوازم....

عاشق می مانم تا ...

در آرزوی شیرین  بوسه ای از لبانش

و جرعه ای از شراب وجودش

آرام گیرم........

این است معجزهُ قرن ها تکامل

|+| نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 2:2 |